چهارشنبه ٢٩ تیر ،۱۳۸٤

جدائی

هنگامیکه اون روز در زیر آن درختانی که هنوز چند برگ طلائی رنگ به شاخه هاشون آویخته بود راه می رفتم و رایحه برگهای قهوه ای رنگ و خشکی که در زیر پاهمایم خرد  می شدند مخلوط با بوی تند و در عین حال خوش آیند برگهای سوخته که در فضا منتشر شده , به مشام میرسد و خش خش پای سگم بروی ((قبرستان برگها))از پشت سر مرا تعقیب می کرد. اینها همه تجسم زنده اشباحی است که گاهی حتی به سراغ ارواح می رودو از آنها می پرسد:((مرگ!و بعد از آن))

در چنین روزی هیچ نقطه ی اتکایی برای من تصور نمی شد .....دلبستگی به دنیای فانی واسم بی معنا جلوه می کرد. پرتو رنگ پریده شمع حیات می لرزید و در برابر تقدیر تسلیم می شد و در دل تاریکیها فرو می رفت!

در چنین روزی فضای آسمان بزرگترین منبع تسلی و آرامش من بود با اینکه من احساس می کردم که این گنبد کبود هرگز شکافت نمی خوره.

در آن روز گوئی عشق مانند پرنده ای عاجز و مایوس پرو بال میزد .من آرام و بی صدا ایستادم ومدتها به آسمان نگاه کردم. در آن لحظه شاید برای چند لحظه رایحه ای که منو احاطه کرده بود و خش خشی که هم جا دنبالم می کرد دست از سر من برداشته بود! زیرا مثل اینکه در ارتفاعات همای هم آهنگی و آرامش محض , با بالهای خود سایه افکنده بود .

در چنین روزی بود که من جدائی دو موجود بینوا رو به چشم دیدم.....................

آنان در کنار یکدیگر , در جای نیمه تاریکی که از دو طرف با درختای پرتغال احاطه شده بود نشسته بودند.

یکی از آن دو مردی بلند قد و چهارشانه بود که ریش کوتاهی داشت و دیگری دختری سفید رو و ظریف, این دو به هیچ وجه افرادی جالب توجه نبودن ,مرد نمونه ای از کابوسهای عادی و دختر هم لابد معلم سر خانه بود و چنان بی حرکت بودند و بقدری آهسته صحبت می کردند که به کلی وجودشان را فراموش کرده بودم زیرا در چنین روزایی میزان دلبستگی خیلی کم شده است.

ولی ناگهان متوجه شدم آنها از جای خود برخواسته اند بدون آنکه به حضور من اهمیتی بدهند در پناه درخت پرتغالی که برگهای پهن آن مانند دستهای آدمی به طرف آفتاب رنگ پریده دراز شده در کنار هم ایستادند.

در نگاه آنها اثری بود که قلب انسان را بدرد می آورد.

گوئی در چشمانشان پرتوحیات رو به خاموشی بود و مانند برگها در شرف افتادن بود , به آرامی, مرگ نیستی را استفبال می کردند و هر دو بی آنکه اعتراف کنندمیدانسنتد  این جدائی خواهد بود.

لابد برای من نامه خواهی نوشت , و وقتیکه نزد تو مراجعه کردم....................

ولی این کلمات طوری ادا می شد که این دو قلب نومید که هر یک سعی می کرد دیگری را تسکین دهد, بی معنی و پوچ جلوه می کرد.......از طرز صحبتشان معلوم می شد که زن و شوهر نبودند ولی چگونگی نگاه و تماس دستهایشان هویدا بود که این جدائی ما بین دو موجودی که یکدیگر را می پرستیدند روی می داد زیرا  ازساده ترین نگاه گرفته تا تماس دستهایشان یک دنیا شور هیجان و ارتعاش می بارید..............دختر گل سرخ طلائی  کوچکی بر سینه داشت و پسر در عین صحبت بی اراده آنرا در میان انگشتانش می چرخاند و زیرو زو میکرد.دخترک به قیافه خارجیان کاملا شباهت داشت و گوئی سفیدی و پریدگی گل پجمرده ای را به خود گرفته بود .

لابد آنها که هنوز در مرحله ی بحران و شور و هیجان بودند باید از هم جدا می شدند !

در آن چهره هایی که کاملا به یکدیگر نزدیک شده , بسختی می شد فهمید که کدام یک از این دو احساس قوی تر بود احساس رحم و دلسوزی به خود و یا شفقت و همدردی نسبت به محبوبی که به زودی تنها می ماند.

آنگاه بی آنکه به اطراف توجه کنند, تا مبادا بیننده ای باشد , یکدیگر را در آغوش گرفتند آنها می دانستند که

در خیابان چنین کاری امکان ندارد ولی در اینجا در سایه درختانیکه  به خوبی بمعنای فراق و بدون هیچ مزاحمی , بجزء وجود بی اهمیت یک ناشناس و یک سگ پشمالو که در بغلش بود می توانستند بار دیگر همه چیز را فراموش کنند.

ماجرای آندو هر چه بود و هر چقدر در نظر جهانیان بی اهمیت و مبتذل جلوه می کرد و لیکن طوری آندو یکدیگر را در آغوش گرفته بودند که خدا می داند زیبا بود ولی عشقی که در شرف مرگ بود , نشان می داد که مظهری از آن روز فانی پایئز به نظر می رسید  روزی که در آن همه چیز عاشق جلوه می کرد و در عین حال ناکام می ماند و به دیار نیستی رهسپار می شد..............در تمام باغ هیچ مجسمه ای به سکون و بی حرکتی آن دو که در آغوش هم فرو رفته بودند و در آخرین لحظه ها می کوشیدند که در زیر فشار لبهایشان غم و اندوه را در هم بشکنند یافت نمی شد.

ولی بعد از بوسه چی؟!؟ آیا آنها جرات آن را داشتند که از هم جدا شوند و هر یک راه جداگانه ای در پیش بگیرد در حالیکه قلبشان از برگهای پراکنده و رنگ و رو رفته احاطه شده و در فضای اینجا بمانند و در عوض یک طنین دائمی از خش خش برگهای خشک در حفره های خالی دلشان برای آنها یادگار بماند؟

آنها فاقد چنین جراتی بودند هر دو دست یکدیگر را سفت گرفته بودند در حالیکه پسر سعی می کرد خونسردی خودش را حفظ کند و دختر هم به آرامی اشک می ریخت.

هر قدر که به در باغ نزدیک می شدند از سرعت قدم هایشان کاسته می شد  تا اینکه آخر از آن گذشتند و ساکت و خاموش در کنار پیاده رو ایستادند و چنانکه گوئی واقعا قلبشان را در آن باغ جا گذاشته بودند تا همیشه زیر اون درختای پرتغال سرگردان بماند , بدون اینکه بهم نزدیک شوند فقط با یک نگاه طولانی از از یکدیگر جدا شدند.

آسمان تغیر رنگ کرده بود گرچه هنوز با عظمت به نظر می رسید ولی به رنگ خاکستری بال کبوتران درآمده بود خورشید در پشت ابرهایی که هنوز اشک نمی ریختند از نظر پنهان شده بود  باد سردی پیغام نا پسندی به همراه داشت و وقتی برگی از شاخه ای جدا می شد مدتها در فضا می چرخید و سپس به زمین می افتاد .....

با تمام وجودم به آنها اطمینان داشتم زیرا اشعه ی رنگ پریده ی آفتاب هم شاهد نقش ابدی آن بوسه بود .

در این روز که گوئی روز مرگ عشق بود در جستجوی حرارت دلپذیر آن بودم.................وقتی که از یافتن آن مایوس شدم آهسته به طرف ویلا به راه افتادم در حالیکه در اطرافم بوی نمناک برگها از بین می رفت و خش خش پای سگم که بر روی قبرستان برگها آهسته راه می رفت , مرا از پشت سر تعقیب می کرد.............

مهسا
پنجشنبه ۱٦ تیر ،۱۳۸٤

۱ خاطره از من

 

رفیق شاعری دارم که برای نمونه یک شعر هم نگفته ,ولی به تمام معنا شاعر است و چه بهتر از این که شعر نمی گوید, بیخودی به عشق و ناکامی تظاهر نمی کند , و از نیکی و وفا دم نمی زند , پروانه است می سوزد ولی زبان گفتن ندارد , دیشب دست هم را گرفتیم و سر به دامن خیابان گذاشتیم , وقتی دو روح سر گشته همدیگر رو پیدا می کنند و دو دل دیونه به هم می رسند معلوم نیست سر به کجا می گذارند و از کجا سر در می آورند!؟

خوش خوش, از کنار جاده می رفتیم,درختان کهنسال  در دو طرف ما صف کشیده و شاخه های برهنه و عریانشان از خجالت خود را در چادر سیاه شب پیچده بودند , آب جوی از سرما به خود می لرزید , و زمزمه کنان به سر غلتیده در زیر دامن شب پنهان می شد.تا آنجا که چشم کار می کرد زمین از قالی سفیدی پوشیده بود که در زیر سایه شب خاکستری جلوه می کرد .

به رفیقم گفتم: ببین!  این قالی زیبا با این که چند روز است در زیر پای آفتاب گسترده است هنوز نخ نما نشده و از صورت بازار عشق نیفتاده است.

گفت: بس کن ! که چشم دلم نمی بیند و آتش سینه ام خاموش است.گفتم: چرا نغمه ی نا امیدی می خوانی ؟امیدوار باش! گفت: حالا که چراغ امیدم خاموش شده و صفحه خاطراتم تاریکست می فهمم زندگی بدون امید و آرزو چقدر سخت است  قلب شکسته من خانه ی امید بود ,افسوس که آب شده و قطره قطره از روزن دیده دامن چکیده و گلهای نو شکفته امید در جلو چشمم پجمرده و پرپر شدند.

دریغا!که کاخهای بلند آرزوهایم درهم ریخته و از سقف و ستون به آخرین شراره های امید که از گوشه و کنار قلبم می جهد خاک تیره می پاشد.

گفتم: این ناله ی غمگین که از سینه ی سوزان تو بر می خیزد و به دلها آتش می زند آهنگ عزاست!؟ گفت:امشب بلبل طبعم آخرین نغمه را می خواند و از آشیانه طبعم پر می کشد , می رود  ! و لانه ی خود را به جغد های این ویرانه می گذارد , اما من چون مزه ی نا امیدی رو چشیده ام بازنده ام.  شمع وجود شاعر باید بسوزد تا جهان را گرم و روشن کند می فهمی ؟؟

گفتم : سخنیکه از سر چشمه احساسات و عواطف سیر آب می شود به گرمی قطرات اشک و لطافت دانه های باران به دلهای افسرده طراوت و خرمی می بخشد , طبیعت این همه بار عشق و وفا را از داخل بودش شاعر گذاشته , ساز دل شاعر راز خمه غم می نوازد و آهنگ غم آنگیز آن سرود عشق و ناکامیست.

گفت: دوست عزیز این ترانه را امشب به یاد آن روزهایی که دلم از امید روشن و خاطراتم لز شادی لبریز بود سرودم. دیگر از من گذشته پند و موعظه فایده ای ندارد,می خواهم بعد از این بر مدفن عشقهای ناتمام خود آنقدر گریه کنم تا همان جا لب از گفتگو فرو بندم.اما تو این قطعه را بعنوان یادگار من نگهدار و همیشه بر خلاف من به آینده درخشانی امیدوار باش !

فصل گل کنج قفس سوختم امشب                                       بکن از لطف مرا یک نفس آزاد امشب

عجبی نیست اگرپاک  بسوزم امشب                                    آتش سینه من,خانه صیاد امشب

آفرین برتو و بر این غزل نغز حکیم                                      میکند طبع گهر بار تو بیداد امشب

گفتم: پس می دانی که هر چه می کشی از ناامیدی می کشی و باز هم ناامیدی!عزیز من هنوز از صد گلت یکی نشکفته چطور از تو گذشته؟گر مردم همه مثل تو فکر می کردند باید دست از کارو کوشش بردارند و به خاکستر بنشینند به جای این همه ناامیدی چرا درس شهامت و فداکاری به خود نمی دی؟تا عفریتهای یاس و ناکامی را از خانه ی دلت بیرون کرده , جانت رو از بند غم آزاد کن! اگر همه ی افراد ناامید اجتماع این سخن مرا قبول کنند آنچه حکومت میکند,امید است و هر حرکتی پیشروی بسوی پیروزی و سعادت.ترا به خدا کمی به آینده طلائی و درخشانی که در پیش داری فکر کن تا ببینی چه خوشبختی!                                    

 

گفت: این خاطره ی دل انگیز را در دفتر و دل هر دو داشته باشیم .اگر چه خودم همه ی خاطراتم رو در صفحه ی دلم  یاداشت کرده ام,ولی دل دیونه عقل معینی ندارد,می ترسم بدست دیگری افتد و این صفخه از باب عشق گم شود.....................

 1383/11/8

21:48 PM

 

مهسا
جمعه ۳ تیر ،۱۳۸٤

عشق

 

سوگند به شبنم هایی که پیش از بیدار شدن خورشید به دنیا می آیند و به گلهایی که خوشبوتر از همه خاطره های زمین هستند از عشق گفتن و نوشتن آسان نیست.عشق کوچه ای است که آهنگ اشتیاق قلبها را می توان در آن شنید. عشق افقی است صورتی که نگاه بارانی عاشقان به آن دوخته شده است.عشق نفسهای کودکی شادمان است که از غصه های ریز درست چیزی نمی داند.

تو از عشق چه می دانی؟اولین بار عشق را کجا دیدی؟چه وقت با او حرف زدی؟چه کسی به تو گفت عشق چه رنگی است؟

عشق گاهی به رنگ آسمان است و گاهی به رنگ ستاره های صورتی تو آسمان است و گاهی به رنگ آرزوهایی که در قلبهایمان پنهان کرده ایم.

من از عشق وضو می سازم. من با عشق نماز می خوانم .من در عشق غرق می شوم .من بی عشق در کنج قفسی که میله هایش از حسرت است می پوسم.من بی عشق می میرم.

عشق را همه جا می توان دید:در دامان سبز مادر ،در دستهای خسته پدر،در چشمهای کودک فقیری که در باران خیس شده و در هوای آفتابی امروز.

با عشق می توان حرف زد،با عشق می توان راه رفت،با عشق می توان گریه کرد ،با عشق می توان همه ی دیوار ها رو برداشت و به جای آنها پنجره کاشت.

سوکند به چشمهای همیشه بیدار تو که همیشه بیدارند،بزرگتری درس هستی جز این دو حرف نیست:بی عشق نمی توان زیست.

 

مهسا
پنجشنبه ٢٦ خرداد ،۱۳۸٤

خسته ام

خسته ام انگار صد سال پیاده راه آمدم.انگار صد سلسله کوه را روی شانه هایم حمل کرده ام.انگار هزار سال پلک بر هم نگذاشته ام.

خسته ام آنقدر خسته که نام خود را فراموش کرده ام و هیچ یادم نیست که اولین بار کدام گل را بوییده ام.من شکل سنجاقکی را که دو کوچه کودکی بوسیده ام از یاد برده ام.

خسته ام انگار این جاده های سرد خاکی تمام شدنی نیست.از دست زمین و آسمان دلگیرم و از درختانی که بی من سبزشده اند.

خسته ام اما نه آنقدر که نتوانم تو رو دوست داشته باشم و از کنار نفسهای گرمت بی اعتنا بگذرم.

بگو چقدر به انتظار بنشینم که زمان از من عبور کنه و ستاره ها شاهد خاموش شدن تک تک فانوس هایم باشند؟

اگر شوق رسیدن به دستهایت نبود هیچ گاه آغوشم را نمی گشودم و اگر صدای گوشنواز تو نبود از گوشه ی تنهایی بیرون نمی آمدم .

اگر شوق دیدن چشمهایت نبود هیچ گاه پلکهایم را بیدار نمی کردم و اگر نسیم حرفهایت نمی وزید معنای جهان را نمی فهمیدم.

خسته ام اما نه آنقدر که نتوانم هر روز بر باشکوه ترین قله زندگی وایستم و همراه خورشید طلایی و ستاره های صورتی به تو سلام کنم

مهسا
جمعه ۱٢ فروردین ،۱۳۸٤

خداحافظ تا تيرماه

خوب دوستای خوبم وقت خداحافظی منم فرا رسيده.من دوستای خوبم ديگه تا تيرماه آپ نمی کنم به خاطر مدرسه ها و امتحان ها وقت اومدن به اينترنت رو واقعا ندارم در کل از همتون متشکرم که به وبلاگ من سر می زديد و با نظرهای زيباتون منو کلی خوشحال می کرديد.به همتون قول می دم بعد از امتحانام همتونو خبر کنم و۱ متن زيبا بنويسم و تقديم همتون بکنم.در کل اميدوارم همتون هميشه ی هميشه موفق باشيد و از همه مهمتر سلامت.((دوست شما mahsapinkstar))

مهسا
پنجشنبه ۱۱ فروردین ،۱۳۸٤

مادر مهربونم

هر چه در کتاب های لغت گشتم کلمه ای پیدا نکردم که بتواند مقام بزرگی تو رو آنطوریکه باید و شاید در

برداشته و بزرگی تو رو برساند.از این جهت تو را به همان نام مادر خطاب می کنم زیرا این کلمه کاخ منزلت وقدرت تو را تا عرش خدای تعالی بالا میبرد و به خوبی می تواند معرفت وجود و شخصیت تو باشد تو آن گوهر یکدانه ای هستی که خداوند مهربون به بشر می بخشد و زمان دیگری پس می گیرد.آنگاه که بخشید زمین و آسمان را عطا کرده و وقتی که باز گرفت زندگی و هستی را از کف ربوده است.در تمام دنیا هیچ چیز به عزیزی تو مادر من نمی رسد حتی جان هم نمی تواند مثل تو گرامی و محبوب باشد.زمانی که می اندیشم ذرات وجودم همگی بر اثر رنجها و زحمات شبانه روزی تو پرورش یافته دلم می لرزد که مبادا نتوانم یکی از میلیونها حقی را که برگردنم داری ادا کنم و کوچکترین وظیفه ی خویش را به تو انجام دهم.

در جهان عشق و محبت های گوناگونی وجود دارد که هر کدام آتشی است تا دل و جان را تابان و فروزان سازد.

ولیکن هیچکدام به پاکی وصفای مهر تو نمی رسد عشق و محبتی که در قلب تو وجود دارد لطف خدایی است و از قید و بند همه ی آلایشها پاک است.

مادر بگذار تو را بعد از خدای مهربون پروردگار خویش بنامم و چنان در پیش گاهت افتم که چشمانم خاک پای تو گردد.

مادر تو آنقدر فداکار و مهربانی که برای آسایش و موفقیت فرزندت از بذل جان هم دریغ نمی کنی مادر بگو چگونه می توانم از این همه لطف خوبی تو سپاس گذاری کنم؟!؟

مادر خورشید مهر و لطف خویش را در گلستان دل جانم بتاب تا همه وقت شاد و خندان بمانم و گرنه از خزان بی مهری افسرده شده و در زمستان بی محبتی می میرم*

((این متن رو من برای مامان خوبم گفتم امیدوارم که خوشتون بیاد))

مهسا
سه‌شنبه ٩ فروردین ،۱۳۸٤

دوستت دارم

دلم می خواهد شعرهایم در آینه ها جنگل ها و در باغستانهای بزرگ تکثیر شود. دلم می خواهد از تمام کلماتم گل سرخی بروید و نیلوفری که تا ماه قد بکشد.

اگر بخواهی می توانی صدای قلبم را در شعرهایم در کاشی های آبی و در شاخه های بی برگ بشنوی.من سالها همنشین حرف و صوت و کلمه بوده ام تا بگویم هیچ کجای جهان زیبا تر از چشمان تو نیست.

اگر چه هیچ شاخه گلی به دستت نداده ام و در خیابان سبز زندگی دوشادوش تو قدم نزده ام تمام گلها را به خاطر شباهتی که به عطر تو دارند ستوده ام .

من هرگز رودخانه ای را که عاشقانه به طرف تو می آید گل آلود نکرده ام و پرندگانی را که در گیسوان تو لانه دارند نادیده نگرفته ام.

دلم می خواهد نفسهایم آنقدر ادامه پیدا کند که دست فرشته ها را در دست بگیرم و با آنها به خانه تو بیایم.آنگاه از تو بخواهم که نام مرا از صفحه آخر دفترچه خاطراتت پاک نکنی.

گاهی حرفهایم میان حروف درهم الفبا گم می شود وهر چه کنار پنجره منتظر می مانم شهری قدم به اتاقم نمی گذارد.

نمی دانم بهشت کی و از کجا شروع شده است اما حتم دارم که تو آخرین ایستگاه بهشتی و چشم هر کس به تو بیفتد شبیه کودکی های ماه می شود.

هر چند قلبم برای اقامت تو خیلی کوچک است اما پیوسته مهمان من باش!!!

 

مهسا
دوشنبه ۸ فروردین ،۱۳۸٤

شاپرک

نگاهی به بیرون پنجره

شاپرکی چشم به لامپ

خود را به شیشه می کوبد

آه می کشد

روی بخار شیشه

چیزی می نویسد

شاپرک

همان جا می میرد* 

((سلام دوستای مهربونم امیدوارم همیشه ی همیشه همتون خوشحال و شاد باشید این 8 خطی رو که اون بالا مشاهده می کنید رو خودم گفتم. راستی !!از بعضی از دوستان که برام عکس پینک فلوید می فرستن هم خیلی ممنون مرسی.

 

 

مهسا
یکشنبه ٧ فروردین ،۱۳۸٤

پيمان های شکسته

بادی بی پایان از درون این شب می وزد

و خاکی در چشمانم می ریزد که کورم می کند

و سکوتی است که بس رسا تر از کلمات سخن می گوید

از پیمان های شکسته می گوید

((اين يکی رو ديگه خودم گفتم))

مهسا
یکشنبه ٧ فروردین ،۱۳۸٤

خوش ترين ايام زندگی ما

وقتی بزرگ شدیم و به مدرسه رفتیم

معلمانی بودند که همه جوره بچه ها را اذیت می کردند

هر کاری که می کردیم به ما سرکوفت می زدند

هر عیبی را هم که ماهرانه پنهان کرده بودیم

به رخمان می کشیدن

اما در شهر همه خوب می دانستند

شب که معلم ها به خانه می رفتند

شوهرهای خیکی و روانی آنها

با مشت لگد حالشان را جا می آورند.

When we grew up and want to school

There were certain teachers who would

Hurt the children in any way they could

By pouring their derision

Upon anything we did

And exposing every weakness

However carefully hidden by the kids

But in the town,it was well known

When they got home at night,their fat and

Psychopathic wives would thrash them

.Within inches of their lives

مهسا

 

 

page template update: March 21, 2005

http://mahsapinkstar.persianblog.ir
Best viewed @ 1024*768 resolution
Template Designed by Sentinel
(C) Copyright 2005 MPS
Powerd by Persian Blog